احمد مجد الاسلام كرمانى

113

سفرنامه كلات ( فارسى )

گرفته بعد وضو ساخته نماز مغرب و عشا را خوانديم چاى هم خورديم سرهنگ شام خبر كردند بقرار معهود يك بغل نان گرفته آوردند در ميان گذاردند آن شخص كه با درشگه سرهنگ آمده بود همين كه وضع شام خوردن ما را ديد ترحم كرد و برخواست خورجين تركى كه همراه داشت گشود و از ميان آن سفره مملو از نان بسيار پاكيزه خانگى و گوشت پخته بدر آورد و در جلو ماها گذارد مثل اينكه تدارك را مخصوصا از براى ما ديده بوده است و اصرار زياد كرد كه به خوردن مشغول شويم و قدرى ماست هم يكى از رعاياى آنجا براى سرهنگ تعارف آورد همان شخص را اهالى بين راه سرهنگ خطاب ميكردند سرهنگ ما هم به خواهش سرهنگ لاسجرد مشغول شام خوردن شد قدرى هم بسوارها داديم جاى دوستان خالى بود بعد از دو شبانه روز گرسنگى و نان خشك خوردن ، امشب شامى شاهانه خورديم و يك دنيا لذت برديم مخصوصا از آن گوشتهاى پخته و پيازهاى خام و ماستهاى چكيده و آب خنك گوارا ، واقعا عجب آدم خوش فطرتى بود به مجرد برچيده شدن سفره بقهوه‌چى گفت : قليان خوبى براى آقايان بياور . آورد ، حاجى ميرزا حسن سيگار ميكشيد و سرهنگ هم سيگاركش بود و از براى حاجى بد نميگذشت اما بنده و آميرزا آقا قليان‌كش بوديم و از خاتون‌آباد تا اينجا قليان نكشيده بوديم ، بارى چون در اين منزل مال حاضر نبود و بايستى همان مالهاى لاسجرد را خوراك بدهند و ببندند لهذا قريب دو ساعت تمام در اينجا معطل شديم تا مالها حاضر شد و به راه افتاديم تقريبا ساعت پنج بود بسمنان ، رسيديم در اينجا بنده از سرهنگ استدعا كردم كه سه چهار ساعت اذن بدهيد بخوابيم سرهنگ قبول نكرد اما سرهنگ لاسجردى به من اشاره كرد برو بخواب و آسوده باش و خودش رفت نايب سمنان را ديد و از او خواهش كرد كه تا صبح مال ندهد هنوز ما نشسته بوديم كه سورچى آمد و گفت نايب ميفرمايد : رسم نيست از اينجا كسى نصفه شب حركت كند و بايد صبح چرخهاى درشگه و گارى